تبليغاتX
طلاجویان

طلاجویان

توی خیابان  راه می‌رفتیم و من سرم پایین بود که مبدا نگاهم به نگاهش بیفتد و غَش کنم. کنار هم بودیم و کنار هم راه می‌رفتیم و اگر دست من بود، بقیه‌ی عمرم را فقط کنارش راه می‌رفتم. کنارش راه می‌رفتم و راه می‌رفتم و راه می‌رفتم.

 اما چقدر مسخره می‌شد!

چه خوب که دست من نبود و به چهارراه که رسیدیم، خداحافظی کردیم. مثل دو تا دوست قدیمی، لبخندی جولیا رابرتزیٰ تحویل هم دادیم و رسید گرفتیم و برای همین است که الان پنج سال است از فکرم خارج نمی‌شود. شبیه کیکی که زن‌عمویم درست کرده بود و من چون خجالت می‌کشیدم، لب به‌ش نزدم و هنوز که هنوز است خواب کیک گیلاسی را می‌بینم که نخوردم.

 

پا‌نوشت:

1-  اشاره به جولیا رابرتز، بازیگر و ستاره‌ی آمریکایی که وقتی می‌خندید، دلت می‌خواست یقه‌ات را برایش پاره کنی؛ و یا برعکس!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:13  توسط امین  | 

نوید و بهاره عاشق همدیگر بودند تا این‌که نوید فهمید بهاره با رضا روی هم ریخته و اصلا هم به روی خودش نمی‌آورد. در واقع بهاره جوری رفتار می‌کرد که انگار رابطه‌اش با رضا توی زنگ تفریح زندگی یا وقت اضافه‌ای چیزی است و اصلا جزو زندگی به حساب نمی‌آید. اما نوید فکر می‌کرد این زنگ تفریح دیگر بدجوری بیخ پیدا کرده و دارد از خود زندگی طولانی‌تر می‌شود.

بهاره گفت: «نه!»

نوید می‌خواست با بهاره ازدواج کند و برایش یک خانه‌ی نقلی رهن کند تا خانم خانه باشد و بعد هم با هم‌دیگر کمی پول پس‌انداز کنند و بعد هم یک ماشین نقلی بخرند و بعد هم یک بچه‌ی نقلی و وسط آن همه نقل تا آخر عمر، شیرین زندگی کنند. حالا رضا مثل یک دکتر باوجدان، سر بزنگاه نوید را با خبر کرده بود که حواسش به قند خونش باشد.

بهاره گفت: «کی به حرف دکترها اهمیت می‌ده؟»

 نوید که واقعا به حرف دکترها اهمیت می‌داد گفت: «همه‌چیز تمومه!»

و جوری گفت «همه‌چیز تمومه» که انگار مریخی‌ها به زمین حمله کرده بودند و همه‌ی اُمید زمینی‌ها به او بوده و او – با این که تمام سعی‌اش را کرده – دیگر نمی‌تواند جلوی مریخی‌ها دوام بیاورد و  حالا در مقابل چشمان نگران و مُلتمس میلیون‌ها زمینی می‌گوید: «همه‌چیز تمومه!»

بهاره جوری که انگار اصلا متوجه‌ی ماموریت عظیمی که بر دوش نوید بوده، نشده باشد، از این حرف نوید خنده‌اش گرفت.

«نوید چِت شده؟ داری شوخی می‌کنی؟»

اما نوید  از نقشی که بازی می‌کرد خوشش آمده بود و دلش می‌خواست ادامه‌اش بدهد. برای همین پول میز را حساب کرد و رفت و زمین را به دست مریخی‌ها سپرد.

سال‌ها بعد وقتی مریخی‌ها زمین را تسخیر کردند، نوید فهمید که قهرمان‌بازی بیشتر از پول میز برای آدم خرج برمی‌دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 1:7  توسط امین  | 

خانه‌ی ما آن‌قدر ساکت است که بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم الان است که پرده‌ها بروند کنار و تماشاگران برای‌مان دست بزنند.

 روی سن تئاتر خانه‌ی ما، مادر هر روز صبح از رخت‌خوابش تا آشپزخانه را سینه‌خیز می‌رود و تا شب که با تاکسی برگردد به رخت‌خوابش، همان‌جا می‌ماند. معمولا تماشاگران موفق به دیدنش نمی‌شوند، مگر این‌که شانس بیاورند و مادر هوس دست‌شویی رفتن به سرش بزند. آن‌وقت در میان کف مرتب حضار، پنج قدمی تا دست‌شویی راه می‌رود.

به خاطر ندارم پدر هیچ‌وقت توی خانه از خواب بیدار شده باشد. همیشه با چشم‌های بسته می‌رفت سوار سرویس اداره می‌شد و معمولا بعد از این‌که کارتش را می‌زد، به گفته‌ی شاهدان عینی، چشم‌هایش را هم باز می‌‌کرد. اما بعد از بازنشستگی، کم‌کم یاد گرفت که توی خانه هم می‌شود از خواب بیدار شد؛ و حالا بعد از یک سال، چیزهای دیگری هم یاد گرفته است. مثلا حالا می‌تواند تمام روز را جلوی تلویزیون بنشیند و کانال عوض کند. بعضی‌وقت‌ها برای خوشامد حضار، حین تماشای تلویزیون، چای هم می‌نوشد و وقتی که سر حال باشد، با یک دست لیوان چای را می‌گیرد و با دست دیگرش سیگار و در حالی‌که نفس همه در سینه‌های‌شان حبس شده، با انگشت کوچکش، کانال تلویزیون را عوض می‌کند.

بیشتر منتقدان تئاتر، تا آن جایی که من توی روزنامه‌ها خوانده‌ام، بر این عقیده‌اند که پدر خیلی‌ خوب از پس نقش دشواری که بر عهده دارد، بر‌آمده: «هر روز ساعت‌ها پای تلویزیون نشستن و به برنامه‌های مزخرف آن خیره شدن، کار ساده‌ای نیست. آقای ... با متانت و سنگینیِ یک پدر، جوری به تلویزیون نگاه می‌کند که تماشاگران از این که تا به حال آن‌قدر نسبت به تلویزیون خانه‌شان بی‌تفاوت بوده‌اند، احساس پشیمانی می‌کنند.»

همه فکر می‌کنند پدر امسال جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد را می‌برد.

خواهرم بلد است پنج سال از من بزرگ‌تر باشد و این نقش را خیلی خوب بازی می‌کند؛ مگر وقت‌هایی که یادآوری می‌کنم سیگار کشیدنش را دیده‌ام. اما معمولا این‌کار را نمی‌کنم. دلم برایش می‌سوزد. فکر می‌کنم حتما شکست عشقی خورده یا چیزی با همین درجه‌ی اهمیت. یا شاید دلش می‌خواهد نقش اول باشد و هر وقت روی سن ظاهر می‌شود همه برایش دست بزنند.  اما تنبل‌تر از آن است که برای خواسته‌اش زحمت هم بکشد. برای همین مُدام می‌خوابد و یا با چشم‌های پُف کرده، زُل می‌زند به آینه و در این مواقع مثل بشکه‌ی باروت می‌ماند که منتظر است یک نفر به‌ش دست بزند تا بُمب! منفجر شود. شاید هم فِرت! بادش در برود. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم می‌خواهد با زل زدن به آینه، توجه  منتقدان را به خودش جلب کند. وقتی پدر با زل زدن به تلویزیون پیش همه عزیز است چرا او نباشد؟

من نقش دلقک دربار را بازی می‌کنم. توی اتاق‌ها می‌دوم و با لشکر سکوت که خانه را محاصره کرده است، می‌جنگم. اما برای جنگیدن، اسلحه‌ی قابل‌ ذکری ندارم. می‌توانم سوت بزنم، البته تا وقتی که پدر حوصله‌اش سر نرفته باشد یا اگر سر درد مادر شروع نشده باشد، می‌توانم موسیقی گوش بدهم، اما معمولا یا پدر حوصله ندارد یا مادر سردرد دارد. خواهرم هم به عنوان نیروی کمکی، همیشه آماده است که بگوید: هیس!

تماشاگران هم زیاد از من خوش‌شان نمی‌آید. هیچ‌وقت باعث خنده نمی‌شوم و بیشتر منتقدان فکر می‌کنند که من توی این تئاتر، اضافه‌ام. اگر نوشته هم نمی‌شدم باز تغییری در روند منطقی نمایشنامه، ایجاد نمی‌شد.

این‌جوری می‌شود که من مثل یک جنگ‌جوی زخمی و خسته، می‌نشینم سر سفره‌ی ناهار که پر از سالاد سکوت و خورشت سکوت و چلوی سکوت شده و درست در همین موقع است که فکر می‌کنم، الان است که پرده‌ها بروند کنار و تماشاگران برای‌مان دست بزنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 21:16  توسط امین  | 

توی چشم‌های دختر، مورچه‌ها لانه داشتند. وقتی با هم حرف می‌زدیم، مورچه‌ها را می‌دیدم که می‌روند و می‌آیند و آذوقه انبار می‌کنند. گله‌ای نداشت. مورچه‌ها اذیتش نمی‌کردند و «فقط بعضی‌ها می‌توانستند ببینند.»

مورچه‌ها توی قلب، شکم، ران‌ها و کمرش هم لانه کرده بودند. این را بعداً فهمیدم. وقتی که روی پُل ایستاده بودیم و به آب نگاه می‌کردیم. نزدیک‌تر آمد و دستش را گذاشت روی دستم و جریان مورچه‌ها را دیدم که دارند روی دستش با سرعت حرکت می‌کنند. ترسیدم و خواستم دستم را پس بکشم که نگذاشت. به‌ چشم‌هایش  نگاه کردم و فهمیدم که مشکلی نیست. قلبم آرام گرفت و به صف مورچه‌ها که مثل رگ‌های سیاه‌رنگی دست دختر را پوشانده بودند، نگاه کردیم.

هیچ‌چیز مثل غذای مورچه‌ها شدن نیست. مورچه‌هایی که در چشم‌های او لانه دارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 13:33  توسط امین  | 

دختر همسایه‌ی ما انقدر زشت بود که آدم به وجود خدا شک می‌کرد. بدبختی این‌که خیلی هم بدسلیقه بود. موهایش را به زشت‌ترین حالت ممکن می‌بست( یک‌دسته ا‌ین‌ور ِ بالای سرش و یک‌دسته آن‌ور ِ بالای سرش گره‌ خورده بود‌) و تقریبا همه‌ی لباس‌هایی که می‌پوشید به تنش زار می‌زدند. صورتش میدان جوش‌گذاری شده بود و هیکلش شبیه شترمرغ‌های مردنی ِ باغ‌وحش بود که انگار هرچیزی که می‌خورند به طرز ناامیدکننده‌ای در درازی‌ِ گردن و پاها، ناپدید می‌شود... خدایا!برای توصیفش یک کلمه‌ی تازه می‌خواهم.

همیشه‌ یک‌دسته کتاب زیر بغلش بود و سر به زیر ولی بدون عجله، فاصله‌ی اول خیابان تا آپارتمان‌شان را قدم می‌زد. آرام و بی‌دغدغه راه می‌رفت اما هر حرکتش، محکم و قاطعانه بود. مثل بروس لی. انگار مطمئن بود که در دعوا برنده است. هروقت می‌دیدیمش، دل‌مان می‌خواست با تریلی از رویش رد شویم. او با وجودش گند زده بود به بشریت. شاید خیلی فاشیستی به نظر برسد اما برای این‌که مثل ما فکر کنید کافی بود ببینیدش. ما دوستش داشتیم و به همان اندازه و دقیقا به همین‌خاطر، ازش متنفر بودیم یا شاید هم برعکس. نزدیکش نمی‌رفتیم. با‌هاش حرف نمی‌زدیم. نه حتی متلکی. انگار که اصلا نباشد. حذفش کرده بودیم.

اما از وقتی که به خانه برمی‌گشت، به‌ش فکر می‌کردم. نه این‌که بخواهم به‌ش فکر کنم. فکرم خودش به‌ش فکر می‌کرد.وقتی وارد راهروی ساختمان می‌شد، هرجای آپارتمان‌مان که بودم، می‌فهمیدم خودش است. در را خرکی می‌بست و جوری از پله‌ها بالا می‌آمد که انگار قبلا پله بوده و پله‌ها از رویش رد می‌شده‌اند و حالا دارد تلافی می‌کند. با خودم فکر می‌کردم که او وقتی وارد اتاقش می‌شود چه‌کار می‌کند؟ وقتی لباس‌هایش را درمی‌آورد و خودش را جلوی آینه ورانداز می‌کند با خودش چه می‌گوید؟ از خودش متنفر است؟ آیا گریه می‌کند؟ چه تصمیمی برای آینده‌اش گرفته است؟ خودش را دلداری می‌دهد؟ که وقتی بزرگ‌تر بشوم، حتما خوشگل‌تر خواهم شد؛  منتظر معجزه بود؟ کسی را داشت که باهاش حرف بزند؟ کسی که کنارش بخوابد؛ دست به موهایش بکشد و دوستش داشته باشد؟

گاهی توی خیالم، کنارش دراز می‌کشیدم و حتی بغلش می‌کردم و می‌بوسیدمش. اما خیلی زود دخترهای دیگر جایش را پُر می‌کردند. دلم می‌خواست عاشقش می‌شدم اما این خواستن، فقط تا وقتی بود که به دخترهای دیگر فکر نمی‌کردم. نمی‌شد زیاد دوستش داشته باشم. زشت‌تر از این حرف‌ها بود.

یک روز صبح در حق خودش و بقیه، لطفی کرد و از پشت‌بام ساختمان، خودش را انداخت پایین. وقتی خورد به زمین از خواب بیدار شدم. از پنجره‌‌ی اتاقم به جسدش که روی زمین پخش و پلا شده بود نگاه کردم. خون و  تن لهیده‌اش به طرز نافرمی در هم گره خورده بودند. خوشگل‌تر از قبل شده بود؛ جوری که دلم می‌خواست بروم پایین و کنارش دراز بکشم. فاصله‌ای با هم نداشتیم. کافی بود کمی خودم را خم کنم. کمی‌ خم‌تر. اما سوز سرما زد داخل و تنم را لرزاند و مجبورم کرد که پنجره را ببندم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 21:26  توسط امین  | 

هر وقت با زنم حرف می‌زدم یاد مادربزرگم می‌افتادم. مادربزرگم 85 سالش بود و وقتی اصرار می‌کردم، روی دست‌هایش راه می‌رفت. این کار را جوری انجام می‌داد که با خودم فکر می‌کردم تمام عمر اشتباهی روی پاهایم راه می‌رفته‌ام. انگار تمام مردم دنیا در طول تاریخ، سر و ته راه می‌رفته‌اند. خب! چه‌کسی می‌خواهد جوابگو باشد؟... منظورم این‌ست که... واقعا چه فاجعه‌ای بزرگ‌تر از این؟

بنابراین سعی کردم روی دست‌هایم راه بروم و به بقیه هم حالی کنم که تمام عمرشان در اشتباه بوده‌اند و وقتش رسیده درست راه بروند. بعد یاد گرفتم که وقتی همه دل‌شان می‌خواهد سر و ته راه بروند چرا باید خودم را توی دردسر بیندازم؟ این را به زنم گفتم و بعد طلاق گرفتیم. زنم می‌خواست روی دست‌هایش راه برود و من روی پاهایم و این‌جوری توی رخت‌خواب مشکل داشتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 21:27  توسط امین  | 

دست‌هایش را شست و دو استکان چای گذاشت توی سینی. ترکیبِ دو استکانِ داخلِ سینی، پرده‌ای از اشک جلوی چشمانش کشید: عادت داشت دو استکان چای بگذارد توی سینی: یکی برای خودش، یکی برای او. لعنتی! او!

به خودش گفت که بخار چایی اشکش را درآورده و استکان‌ها را که پُر کرد، نشست کف آشپزخانه. سینی را گذاشت جلویش و به سینی و  بعد به کف تمیز و براقِ آشپزخانه و بعد به اجاق گاز و داخل فِر و بعد به در و دیوارِ آشپزخانه نگاه کرد. همه‌جای آشپزخانه را برق انداخته بود. آشپزخانه داشت می‌خندید؛ اما چه فایده؟ خنده فقط به او می‌آمد و وقتی او نبود، خنده‌ی آشپزخانه انگار دروغی بود. اصلا آشپزخانه هم مگر می‌خندد؟ چشمش افتاد به داخل فِر. درِ فِر را باز کرد و کتابِ او را درآورد. کتابش توی فِر مانده بود. کتابش این‌جا چیکار می‌کنه؟ کتابِ او. نمی‌توانست کتاب را باز کند. دست‌هایش خشکیده بودند. می‌لرزیدند. لعنتی‌ها انگار دست‌های خودش نبودند. کتاب را باز کرد و بوی او پخش شد توی آشپزخانه و با بوی چایی قاطی شد و بغضش را شکست. های های گریه کرد. با دست‌هایی خشکیده و بوی او و کتابِ او و خنده‌ی او و دو استکان چایِ توی سینی‌اش گریه کرد. اشک‌هایش ریختند روی گونه‌ها. گونه‌ها تحمل نکردند و اشک‌ها ریختند روی گردن و بعد هم روی کف آشپزخانه. کفِ آشپزخانه هم تحمل نکرد و سوراخ شد و اشک‌ها در سوراخ‌ها فرو رفتند.

چشم‌هایش را که بسته بود، خودش را دید که کف آشپزخانه نشسته و دارد گریه می‌کند. کوچک‌ترین موجود روی زمین شده بود. به اندازه‌ی یک قطره اشک. لعنت!خجالت بکش مرد گنده! چشم‌هایش را باز کرد. اشک‌هایش را پاک کرد و کتاب را پرت کرد زیر کابینت‌. اگه اون بود گریه می‌کرد؟ عمری گریه نمی‌کرد... لعنتی همینشو دوست داشتم! و باز خواست گریه کند اما تا چشم‌هایش را بست، خودش را دید که دوباره به کوچک‌ترین موجود روی زمین تبدیل شده و بغض‌اش را خورد.

چشم‌هایش را مالاند و بدنش را کشید. به آشپزخانه خندید و بعد یکی از استکان‌ها را برداشت و روی کف آشپزخانه خالی کرد. چای راهش را کشید و رفت توی سوراخ‌های کفِ آشپزخانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 12:31  توسط امین  | 

صبح که بیدار شدم، چیزی زیر زبانم وول می‌خورد. یک کلمه بود. خیس شده بود و نمی‌توانستم بخوانمش. مثل شکلات کاکائویی زیر زبانم از شکل افتاده بود و دهانم را شیرین و قهو‌ه‌ای کرده  بود. حتما از خواب دیشبم باقی مانده بوده. خواب دیدم دخترخاله‌ام عاشقم شده: پرید توی بغلم و بوسیدم و خنده‌ای به وضوح ِ تصویر ِ تلویزیونِ فلاتِ 29 اینچِ سونی تحویلم داد و بعد هم جمله‌ای – احتمالا – در توضیح این کارش گفت: «  مگه نگفتی دوستم داری؟» و دوباره همان خنده‌ی 29 اینچی.

به‌ش نگفته بودم دوستش دارم؛ هرچند که داشتم. اما روالِ رابطه‌مان این نبود. همیشه حسابِ فاصله‌مان را داشتیم. از آن رابطه‌ها که حتی خود آدم هم ازش خبر ندارد و مگر در خواب متوجه‌اش شود. پس در خواب کنارش ماندم و گذاشتم مثل شکلاتِ کاکائویی در فضای شیرین و قهوه‌ایِ بین‌مان آب شوم.

تمام روز را توی خیابان‌ها چرخیدم با کلمه‌ی شکلاتی زیر زبانم و ترس از این‌که کلمه توی گرمای آفتاب آب شود و هیچ‌وقت نتوانم بخوانمش.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 13:28  توسط امین  | 

چیزی توی سرم دارد به دنیا می‌آید. سرم ضعف دارد و مدام گله می‌کند. از هر کاری که می‌کنم ایراد می‌گیرد. فرمان‌ها را به موقع ارسال نمی‌کند و پیام‌های اعضا را نمی‌گیرد. دیگر به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌دهد و قوانین را نادیده می‌گیرد. چشم‌ها دارند بو می‌کشند و دماغم گوش می‌دهد. بد وضعی شده و سرم هیچ حاضر نیست منطقی باشد. چی دارد توی سرم به همسایه باید بازی را که تلویزیون در گذر ماشین گرفته باشد؟

خدایا! حالا حتی اجازه‌ی نوشتن هم نمی‌دهد. خجالت می‌کشم بگویم دارم با کدام عضوم می‌نویسم. تنها کاری که می‌توانم برای سرم بکنم این است که تلویزیون را خاموش کنم. بعد هم چای‌نبات درست کردم که سرم گفت دوست ندارد و من مجبور شدم همه‌اش را با گوشم سر بکشم! سرم کار خودش را به قلبم سپرده و تمام حواسش را به چیزی که دارد به‌دنیا می‌آورد داده است. قلبم حالا اول فکر می‌کند و بعد خون را تلمبه می‌کند! روی شکمم که جای پاهایم را گرفته، خیزخیزکی خودم را به مُبل می‌رسانم. صدای زنگ تلفن دماغم را می‌لرزاند. قلبم شماره را حدس می‌زند.

مغزم می‌خندد. فارغ شده. من هم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 14:19  توسط امین  | 

وقتی به‌اش فکر می‌کردم دلم آشوب می‌شد. این خاصیت عشق است. آدم وقتی به طرف فکر می‌کند، اشتهایش کور می‌شود. این را اولین بار وقتی فهمیدم که دو نفری رفته بودیم ساندویچ بخوریم. در واقع سه نفری رفته بودیم. توی یک ساندویچی با میزهای شیشه‌ای و صندلی‌های فلزی نشسته بودیم. حالم از این میز و صندلی‌ها به‌هم می‌خورد. اگر به میزش تکیه بدهی، چپ می‌شود و ساندویچ‌ها و نوشابه‌ها و سس‌ها را رویت بالا می‌آورد. صندلی‌ها هم هیچ راحت نیستند. انگار دنبال فرصت می‌گردند که زخمی‌ات کنند. اصلا روی هم رفته ترکیب نافرمی دارند: سطح شیشه‌ای میز روی فلزی که مثل دل و روده پیچ خورده است. یک چیزی این وسط آسیب می‌بیند. نمی‌دانم چی؟

ما روبه‌روی هم نشستیم و سومی که نگاه جفت‌مان به‌ش بود، نشسته بود بین‌مان. داشتم می‌مُردم از گرسنگی و فکر می‌کردم صورتم شبیه اسکلت شده. از حرف‌هایی که می‌زدیم هیچ‌چی‌ نمی‌فهمیدم. بیشتر به این فکر می‌کردم که کی ساندویچ را می‌آورند و آیا دختره دارد به من فکر می‌کند یا اصلا و ابدا برایش اهمیتی ندارم. هیچ نگاهش نمی‌کردم. این هم از خاصیت‌های عشق است: آدم به طرف نگاه نمی‌کند.

ساندویچ‌ها را آوردند و بوی همبرگر اشکم را درآورد. سس ریختم روی همبرگر و گوجه و خیارشور و ساندویچ را به دهان بردم که اولین گاز را بزنم که چشمم افتاد به او. معده‌ام مثل سربازان روسی که جلوی ارتش هیتلر مقاومت می‌کردند، جلوی هجوم ساندویچ ایستاد. اشتهام به‌کل کور شد. او داشت ساندویچش را گاز می‌زد. توی همان یک لحظه که دیدمش، فکر کردم: « این کسیه که من دوست دارم.» و این فکر اشتهایم را کور کرد.

از آن به بعد، هر وقت سر غذا بودم و یادش می‌افتادم، اشتهایم کور می‌شد.  خیلی عذاب‌آور بود چون من همه‌اش به یادش بودم و این‌جوری ممکن بود از گرسنگی بمیرم.

این موضوع ادامه داشت تا یک روز که بعد از چهار ساعت وراجی پشت تلفن گفت:« دوستت دارم.» از آن روز به بعد دیگر اشتهایم کور نشد. انگار توی جنگ پیروز شده بودم یا گواهینامه‌ی رانندگی گرفته بودم. حالا می‌توانستم گواهینامه را بگذارم توی جیبم و پشت رُل هر ماشینی که دلم خواست بنشینم.

از آن روز به  بعد، عشق به نظرم شبیه همان میزهای شیشه‌ای و صندلی‌های فلزی می‌آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 13:47  توسط امین  |