چندوقتیست که حال پیادهروی کردن ندارم. هرجا که میخواهم بروم حواسم هست پول به اندازهی کافی برای دربست کردن داشته باشم. سوار ماشین میشوم و سعی میکنم با راننده حرف نزنم. سرم را میچرخانم به طرف پنجرهی درِ طرفِ خودم و به آدمها و مغازهها و درختها و تابلوها که مثل رویا از کنارم میگذرند چشم میدوزم. اگر سرم به سقف ماشین نخورد، احساس آرامش میکنم. راننده پول خوبی خواهد گرفت و هر چه را که بگویم با خوشحالی و بیجر و بحث انجام خواهد داد. میتوانم مسیرم را عوض کنم. میتوانم به چپ یا به راست بپیچم. میتوانم هر جا که خواستم پیاده شوم و بروم دنبال کارم. آزادم هر کاری که میخواهم بکنم.
پشتِ چراغ قرمز ایستادهایم. هنوز چهرهی راننده را ندیدهام. بادِ گرم، موهایم را بههم میریزد. سهتا دختر شلوغ و تکنیکالر مثل جوجه اردکهایی رنگارنگ از جلوی ماشین رد میشوند. تا چراغ سبز شود، باهاشان میروم.
