تبليغاتX
طلاجویان

طلاجویان

چیزی توی سرم دارد به دنیا می‌آید. سرم ضعف دارد و مدام گله می‌کند. از هر کاری که می‌کنم ایراد می‌گیرد. فرمان‌ها را به موقع ارسال نمی‌کند و پیام‌های اعضا را نمی‌گیرد. دیگر به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌دهد و قوانین را نادیده می‌گیرد. چشم‌ها دارند بو می‌کشند و دماغم گوش می‌دهد. بد وضعی شده و سرم هیچ حاضر نیست منطقی باشد. چی دارد توی سرم به همسایه باید بازی را که تلویزیون در گذر ماشین گرفته باشد؟

خدایا! حالا حتی اجازه‌ی نوشتن هم نمی‌دهد. خجالت می‌کشم بگویم دارم با کدام عضوم می‌نویسم. تنها کاری که می‌توانم برای سرم بکنم این است که تلویزیون را خاموش کنم. بعد هم چای‌نبات درست کردم که سرم گفت دوست ندارد و من مجبور شدم همه‌اش را با گوشم سر بکشم! سرم کار خودش را به قلبم سپرده و تمام حواسش را به چیزی که دارد به‌دنیا می‌آورد داده است. قلبم حالا اول فکر می‌کند و بعد خون را تلمبه می‌کند! روی شکمم که جای پاهایم را گرفته، خیزخیزکی خودم را به مُبل می‌رسانم. صدای زنگ تلفن دماغم را می‌لرزاند. قلبم شماره را حدس می‌زند.

مغزم می‌خندد. فارغ شده. من هم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 14:19  توسط امین  | 

وقتی به‌اش فکر می‌کردم دلم آشوب می‌شد. این خاصیت عشق است. آدم وقتی به طرف فکر می‌کند، اشتهایش کور می‌شود. این را اولین بار وقتی فهمیدم که دو نفری رفته بودیم ساندویچ بخوریم. در واقع سه نفری رفته بودیم. توی یک ساندویچی با میزهای شیشه‌ای و صندلی‌های فلزی نشسته بودیم. حالم از این میز و صندلی‌ها به‌هم می‌خورد. اگر به میزش تکیه بدهی، چپ می‌شود و ساندویچ‌ها و نوشابه‌ها و سس‌ها را رویت بالا می‌آورد. صندلی‌ها هم هیچ راحت نیستند. انگار دنبال فرصت می‌گردند که زخمی‌ات کنند. اصلا روی هم رفته ترکیب نافرمی دارند: سطح شیشه‌ای میز روی فلزی که مثل دل و روده پیچ خورده است. یک چیزی این وسط آسیب می‌بیند. نمی‌دانم چی؟

ما روبه‌روی هم نشستیم و سومی که نگاه جفت‌مان به‌ش بود، نشسته بود بین‌مان. داشتم می‌مُردم از گرسنگی و فکر می‌کردم صورتم شبیه اسکلت شده. از حرف‌هایی که می‌زدیم هیچ‌چی‌ نمی‌فهمیدم. بیشتر به این فکر می‌کردم که کی ساندویچ را می‌آورند و آیا دختره دارد به من فکر می‌کند یا اصلا و ابدا برایش اهمیتی ندارم. هیچ نگاهش نمی‌کردم. این هم از خاصیت‌های عشق است: آدم به طرف نگاه نمی‌کند.

ساندویچ‌ها را آوردند و بوی همبرگر اشکم را درآورد. سس ریختم روی همبرگر و گوجه و خیارشور و ساندویچ را به دهان بردم که اولین گاز را بزنم که چشمم افتاد به او. معده‌ام مثل سربازان روسی که جلوی ارتش هیتلر مقاومت می‌کردند، جلوی هجوم ساندویچ ایستاد. اشتهام به‌کل کور شد. او داشت ساندویچش را گاز می‌زد. توی همان یک لحظه که دیدمش، فکر کردم: « این کسیه که من دوست دارم.» و این فکر اشتهایم را کور کرد.

از آن به بعد، هر وقت سر غذا بودم و یادش می‌افتادم، اشتهایم کور می‌شد.  خیلی عذاب‌آور بود چون من همه‌اش به یادش بودم و این‌جوری ممکن بود از گرسنگی بمیرم.

این موضوع ادامه داشت تا یک روز که بعد از چهار ساعت وراجی پشت تلفن گفت:« دوستت دارم.» از آن روز به بعد دیگر اشتهایم کور نشد. انگار توی جنگ پیروز شده بودم یا گواهینامه‌ی رانندگی گرفته بودم. حالا می‌توانستم گواهینامه را بگذارم توی جیبم و پشت رُل هر ماشینی که دلم خواست بنشینم.

از آن روز به  بعد، عشق به نظرم شبیه همان میزهای شیشه‌ای و صندلی‌های فلزی می‌آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 13:47  توسط امین  | 

داشتم شعری می‌خواندم که ناگهان ذهنم راهش را کشید و رفت. نامفهومیِ شعر مرا شبیه مسافری در شهری غریب کرد و ذهنم گفت ای کاش در سفر بودی! جایی غریب که هیچ‌کس تو را نشناسد و تو هیچ‌کس را نشناسی و با خیال راحت توی شلوغی یا خلوتی خیابان گُم شوی. چه حس خوبی! مثل آن سال که توی خیابان‌های مشهد بودم و آفتاب همه‌چیز را زرد کرده بود و دست‌فروش‌ها آن‌قدر زیاد بودند که ترس بَرَم داشته بود نکند بلایی سرم بیاورند و دلم می‌خواست از یکی‌شان، فرفره‌ی چوبی بخرم. فرفره‌‌های چوبی که رنگ چوب بودند و روی‌شان را با خط‌های قرمز و آبی و سبز و زرد تزئین کرده بودند و خط‌ها یا کج و کوله بودند و یا صاف و وقتی فرفره می‌چرخید همه‌ی رنگ‌ها با هم قاطی می‌شدند و بوی خوبی می‌دادند. بوی ساندویچِ پشتِ شیشه یا بوی سنگ‌فرشِ پیاده‌رو.

حس خوبم را با این داستان کِش می‌دهم. می‌گذارم خوب دَم بکشد و بویش پخش بشود توی خیابان. شاید کودکی غریب بوی حِسَم را توی جیبش گذاشت و وقتی یکی از روزهای تابستان، شعری می‌خواند که کلماتش نامفهوم بودند، دست توی جیبش کرد و بو را درآورد. شاید هم بخواهد حسش را توی یک داستان کِش بدهد. کی می‌داند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 20:28  توسط امین  | 

 روی شکم دراز کشیده بودم و یک لیوان نسکافه‌ای که خورده بودم توی شکمم مثل خلیج‌ِ فارس  بالا و پایین می‌رفت و موج می‌زد. وقتی داشتم شکر برمی‌داشتم چشمم افتاد به شربت آلبالو و آن‌وقت این سوال دوباره فکرم را مشغول کرد که چرا توی این گرمای 50 درجه بالای صفر، نسکافه می‌خورم؟ الان چند وقت است که به‌ش فکر می‌کنم. شاید تاثیر ماهواره باشد. یا کتاب. باید همان چیزی باشد که به‌ش می‌گویند تهاجم فرهنگی. من تحت تاثیرم. توی خلیج فارسِ نسکافه غرق شده‌ام.

برادرم جانمازش را پهن می‌کند و می‌گوید:« با خودم قرار گذاشتم امشب تا مسئله‌ی 115 رو حل کنم. هر چقدر که می‌خواد طول بکشه.»

به‌ش می‌گویم کار خوبی می‌کند.« فوقش امشب نمی‌خوابی. فردا صبح هم نمی‌خوابی. چی می‌شه مگه؟ می‌میری؟ نه! پنجاه سال دیگه انقدر وقت داری بخوابی که خودت تعجب می‌کنی.»

تصویر پدر هشتاد و پنج ساله‌ام توی ذهن جفت‌مان برق می‌زند. داریم می‌بینیمش که جلوی تلویزیون نشسته و غُر می‌زند. از وقتی ماهواره خریده‌ایم سیصد تا شبکه دارد که به‌شان فحش بدهد.

« حتی نمی‌تونی تا اونور خیابون بری. هیچی نیستی جز یه تیکه گوشت چروک. هیچ‌کی نمی‌شناست بدبخت!»

برادرم نمازش را که تمام کرد؛ تا صبح با پدرم فوتبال نگاه کردیم و نسکافه خوردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 18:18  توسط امین  | 

همسایه‌ی ما بچه‌ی هم‌سن و سال من نداشت اما خانم همسایه مثل یک مرسدس بنزِ شیشه‌دودی، زیبا و احترام‌برانگیز بود. این برمی‌گردد به بیست سال پیش. حالا آن مرسدس بنزِ شیشه‌دودی، حتما کلی مالیده شده و ته‌اش آفتاب‌ دیده.

با این حال کاش می‌شد دوباره ببینمش. توی خیابان و بین این همه پیکان صفر. آن‌وقت سوارش می‌شدم و تمام چراغ‌ قرمزها را رد می‌کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 14:9  توسط امین  |