تبليغاتX
طلاجویان

طلاجویان

دست‌هایش را شست و دو استکان چای گذاشت توی سینی. ترکیبِ دو استکانِ داخلِ سینی، پرده‌ای از اشک جلوی چشمانش کشید: عادت داشت دو استکان چای بگذارد توی سینی: یکی برای خودش، یکی برای او. لعنتی! او!

به خودش گفت که بخار چایی اشکش را درآورده و استکان‌ها را که پُر کرد، نشست کف آشپزخانه. سینی را گذاشت جلویش و به سینی و  بعد به کف تمیز و براقِ آشپزخانه و بعد به اجاق گاز و داخل فِر و بعد به در و دیوارِ آشپزخانه نگاه کرد. همه‌جای آشپزخانه را برق انداخته بود. آشپزخانه داشت می‌خندید؛ اما چه فایده؟ خنده فقط به او می‌آمد و وقتی او نبود، خنده‌ی آشپزخانه انگار دروغی بود. اصلا آشپزخانه هم مگر می‌خندد؟ چشمش افتاد به داخل فِر. درِ فِر را باز کرد و کتابِ او را درآورد. کتابش توی فِر مانده بود. کتابش این‌جا چیکار می‌کنه؟ کتابِ او. نمی‌توانست کتاب را باز کند. دست‌هایش خشکیده بودند. می‌لرزیدند. لعنتی‌ها انگار دست‌های خودش نبودند. کتاب را باز کرد و بوی او پخش شد توی آشپزخانه و با بوی چایی قاطی شد و بغضش را شکست. های های گریه کرد. با دست‌هایی خشکیده و بوی او و کتابِ او و خنده‌ی او و دو استکان چایِ توی سینی‌اش گریه کرد. اشک‌هایش ریختند روی گونه‌ها. گونه‌ها تحمل نکردند و اشک‌ها ریختند روی گردن و بعد هم روی کف آشپزخانه. کفِ آشپزخانه هم تحمل نکرد و سوراخ شد و اشک‌ها در سوراخ‌ها فرو رفتند.

چشم‌هایش را که بسته بود، خودش را دید که کف آشپزخانه نشسته و دارد گریه می‌کند. کوچک‌ترین موجود روی زمین شده بود. به اندازه‌ی یک قطره اشک. لعنت!خجالت بکش مرد گنده! چشم‌هایش را باز کرد. اشک‌هایش را پاک کرد و کتاب را پرت کرد زیر کابینت‌. اگه اون بود گریه می‌کرد؟ عمری گریه نمی‌کرد... لعنتی همینشو دوست داشتم! و باز خواست گریه کند اما تا چشم‌هایش را بست، خودش را دید که دوباره به کوچک‌ترین موجود روی زمین تبدیل شده و بغض‌اش را خورد.

چشم‌هایش را مالاند و بدنش را کشید. به آشپزخانه خندید و بعد یکی از استکان‌ها را برداشت و روی کف آشپزخانه خالی کرد. چای راهش را کشید و رفت توی سوراخ‌های کفِ آشپزخانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 12:31  توسط امین  | 

صبح که بیدار شدم، چیزی زیر زبانم وول می‌خورد. یک کلمه بود. خیس شده بود و نمی‌توانستم بخوانمش. مثل شکلات کاکائویی زیر زبانم از شکل افتاده بود و دهانم را شیرین و قهو‌ه‌ای کرده  بود. حتما از خواب دیشبم باقی مانده بوده. خواب دیدم دخترخاله‌ام عاشقم شده: پرید توی بغلم و بوسیدم و خنده‌ای به وضوح ِ تصویر ِ تلویزیونِ فلاتِ 29 اینچِ سونی تحویلم داد و بعد هم جمله‌ای – احتمالا – در توضیح این کارش گفت: «  مگه نگفتی دوستم داری؟» و دوباره همان خنده‌ی 29 اینچی.

به‌ش نگفته بودم دوستش دارم؛ هرچند که داشتم. اما روالِ رابطه‌مان این نبود. همیشه حسابِ فاصله‌مان را داشتیم. از آن رابطه‌ها که حتی خود آدم هم ازش خبر ندارد و مگر در خواب متوجه‌اش شود. پس در خواب کنارش ماندم و گذاشتم مثل شکلاتِ کاکائویی در فضای شیرین و قهوه‌ایِ بین‌مان آب شوم.

تمام روز را توی خیابان‌ها چرخیدم با کلمه‌ی شکلاتی زیر زبانم و ترس از این‌که کلمه توی گرمای آفتاب آب شود و هیچ‌وقت نتوانم بخوانمش.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 13:28  توسط امین  |