دختر همسایهی ما انقدر زشت بود که آدم به وجود خدا شک میکرد. بدبختی اینکه خیلی هم بدسلیقه بود. موهایش را به زشتترین حالت ممکن میبست( یکدسته اینور ِ بالای سرش و یکدسته آنور ِ بالای سرش گره خورده بود) و تقریبا همهی لباسهایی که میپوشید به تنش زار میزدند. صورتش میدان جوشگذاری شده بود و هیکلش شبیه شترمرغهای مردنی ِ باغوحش بود که انگار هرچیزی که میخورند به طرز ناامیدکنندهای در درازیِ گردن و پاها، ناپدید میشود... خدایا!برای توصیفش یک کلمهی تازه میخواهم.
همیشه یکدسته کتاب زیر بغلش بود و سر به زیر ولی بدون عجله، فاصلهی اول خیابان تا آپارتمانشان را قدم میزد. آرام و بیدغدغه راه میرفت اما هر حرکتش، محکم و قاطعانه بود. مثل بروس لی. انگار مطمئن بود که در دعوا برنده است. هروقت میدیدیمش، دلمان میخواست با تریلی از رویش رد شویم. او با وجودش گند زده بود به بشریت. شاید خیلی فاشیستی به نظر برسد اما برای اینکه مثل ما فکر کنید کافی بود ببینیدش. ما دوستش داشتیم و به همان اندازه و دقیقا به همینخاطر، ازش متنفر بودیم یا شاید هم برعکس. نزدیکش نمیرفتیم. باهاش حرف نمیزدیم. نه حتی متلکی. انگار که اصلا نباشد. حذفش کرده بودیم.
اما از وقتی که به خانه برمیگشت، بهش فکر میکردم. نه اینکه بخواهم بهش فکر کنم. فکرم خودش بهش فکر میکرد.وقتی وارد راهروی ساختمان میشد، هرجای آپارتمانمان که بودم، میفهمیدم خودش است. در را خرکی میبست و جوری از پلهها بالا میآمد که انگار قبلا پله بوده و پلهها از رویش رد میشدهاند و حالا دارد تلافی میکند. با خودم فکر میکردم که او وقتی وارد اتاقش میشود چهکار میکند؟ وقتی لباسهایش را درمیآورد و خودش را جلوی آینه ورانداز میکند با خودش چه میگوید؟ از خودش متنفر است؟ آیا گریه میکند؟ چه تصمیمی برای آیندهاش گرفته است؟ خودش را دلداری میدهد؟ که وقتی بزرگتر بشوم، حتما خوشگلتر خواهم شد؛ منتظر معجزه بود؟ کسی را داشت که باهاش حرف بزند؟ کسی که کنارش بخوابد؛ دست به موهایش بکشد و دوستش داشته باشد؟
گاهی توی خیالم، کنارش دراز میکشیدم و حتی بغلش میکردم و میبوسیدمش. اما خیلی زود دخترهای دیگر جایش را پُر میکردند. دلم میخواست عاشقش میشدم اما این خواستن، فقط تا وقتی بود که به دخترهای دیگر فکر نمیکردم. نمیشد زیاد دوستش داشته باشم. زشتتر از این حرفها بود.
یک روز صبح در حق خودش و بقیه، لطفی کرد و از پشتبام ساختمان، خودش را انداخت پایین. وقتی خورد به زمین از خواب بیدار شدم. از پنجرهی اتاقم به جسدش که روی زمین پخش و پلا شده بود نگاه کردم. خون و تن لهیدهاش به طرز نافرمی در هم گره خورده بودند. خوشگلتر از قبل شده بود؛ جوری که دلم میخواست بروم پایین و کنارش دراز بکشم. فاصلهای با هم نداشتیم. کافی بود کمی خودم را خم کنم. کمی خمتر. اما سوز سرما زد داخل و تنم را لرزاند و مجبورم کرد که پنجره را ببندم.