تبليغاتX
طلاجویان

طلاجویان

نوید و بهاره عاشق همدیگر بودند تا این‌که نوید فهمید بهاره با رضا روی هم ریخته و اصلا هم به روی خودش نمی‌آورد. در واقع بهاره جوری رفتار می‌کرد که انگار رابطه‌اش با رضا توی زنگ تفریح زندگی یا وقت اضافه‌ای چیزی است و اصلا جزو زندگی به حساب نمی‌آید. اما نوید فکر می‌کرد این زنگ تفریح دیگر بدجوری بیخ پیدا کرده و دارد از خود زندگی طولانی‌تر می‌شود.

بهاره گفت: «نه!»

نوید می‌خواست با بهاره ازدواج کند و برایش یک خانه‌ی نقلی رهن کند تا خانم خانه باشد و بعد هم با هم‌دیگر کمی پول پس‌انداز کنند و بعد هم یک ماشین نقلی بخرند و بعد هم یک بچه‌ی نقلی و وسط آن همه نقل تا آخر عمر، شیرین زندگی کنند. حالا رضا مثل یک دکتر باوجدان، سر بزنگاه نوید را با خبر کرده بود که حواسش به قند خونش باشد.

بهاره گفت: «کی به حرف دکترها اهمیت می‌ده؟»

 نوید که واقعا به حرف دکترها اهمیت می‌داد گفت: «همه‌چیز تمومه!»

و جوری گفت «همه‌چیز تمومه» که انگار مریخی‌ها به زمین حمله کرده بودند و همه‌ی اُمید زمینی‌ها به او بوده و او – با این که تمام سعی‌اش را کرده – دیگر نمی‌تواند جلوی مریخی‌ها دوام بیاورد و  حالا در مقابل چشمان نگران و مُلتمس میلیون‌ها زمینی می‌گوید: «همه‌چیز تمومه!»

بهاره جوری که انگار اصلا متوجه‌ی ماموریت عظیمی که بر دوش نوید بوده، نشده باشد، از این حرف نوید خنده‌اش گرفت.

«نوید چِت شده؟ داری شوخی می‌کنی؟»

اما نوید  از نقشی که بازی می‌کرد خوشش آمده بود و دلش می‌خواست ادامه‌اش بدهد. برای همین پول میز را حساب کرد و رفت و زمین را به دست مریخی‌ها سپرد.

سال‌ها بعد وقتی مریخی‌ها زمین را تسخیر کردند، نوید فهمید که قهرمان‌بازی بیشتر از پول میز برای آدم خرج برمی‌دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 1:7  توسط امین  | 

خانه‌ی ما آن‌قدر ساکت است که بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم الان است که پرده‌ها بروند کنار و تماشاگران برای‌مان دست بزنند.

 روی سن تئاتر خانه‌ی ما، مادر هر روز صبح از رخت‌خوابش تا آشپزخانه را سینه‌خیز می‌رود و تا شب که با تاکسی برگردد به رخت‌خوابش، همان‌جا می‌ماند. معمولا تماشاگران موفق به دیدنش نمی‌شوند، مگر این‌که شانس بیاورند و مادر هوس دست‌شویی رفتن به سرش بزند. آن‌وقت در میان کف مرتب حضار، پنج قدمی تا دست‌شویی راه می‌رود.

به خاطر ندارم پدر هیچ‌وقت توی خانه از خواب بیدار شده باشد. همیشه با چشم‌های بسته می‌رفت سوار سرویس اداره می‌شد و معمولا بعد از این‌که کارتش را می‌زد، به گفته‌ی شاهدان عینی، چشم‌هایش را هم باز می‌‌کرد. اما بعد از بازنشستگی، کم‌کم یاد گرفت که توی خانه هم می‌شود از خواب بیدار شد؛ و حالا بعد از یک سال، چیزهای دیگری هم یاد گرفته است. مثلا حالا می‌تواند تمام روز را جلوی تلویزیون بنشیند و کانال عوض کند. بعضی‌وقت‌ها برای خوشامد حضار، حین تماشای تلویزیون، چای هم می‌نوشد و وقتی که سر حال باشد، با یک دست لیوان چای را می‌گیرد و با دست دیگرش سیگار و در حالی‌که نفس همه در سینه‌های‌شان حبس شده، با انگشت کوچکش، کانال تلویزیون را عوض می‌کند.

بیشتر منتقدان تئاتر، تا آن جایی که من توی روزنامه‌ها خوانده‌ام، بر این عقیده‌اند که پدر خیلی‌ خوب از پس نقش دشواری که بر عهده دارد، بر‌آمده: «هر روز ساعت‌ها پای تلویزیون نشستن و به برنامه‌های مزخرف آن خیره شدن، کار ساده‌ای نیست. آقای ... با متانت و سنگینیِ یک پدر، جوری به تلویزیون نگاه می‌کند که تماشاگران از این که تا به حال آن‌قدر نسبت به تلویزیون خانه‌شان بی‌تفاوت بوده‌اند، احساس پشیمانی می‌کنند.»

همه فکر می‌کنند پدر امسال جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد را می‌برد.

خواهرم بلد است پنج سال از من بزرگ‌تر باشد و این نقش را خیلی خوب بازی می‌کند؛ مگر وقت‌هایی که یادآوری می‌کنم سیگار کشیدنش را دیده‌ام. اما معمولا این‌کار را نمی‌کنم. دلم برایش می‌سوزد. فکر می‌کنم حتما شکست عشقی خورده یا چیزی با همین درجه‌ی اهمیت. یا شاید دلش می‌خواهد نقش اول باشد و هر وقت روی سن ظاهر می‌شود همه برایش دست بزنند.  اما تنبل‌تر از آن است که برای خواسته‌اش زحمت هم بکشد. برای همین مُدام می‌خوابد و یا با چشم‌های پُف کرده، زُل می‌زند به آینه و در این مواقع مثل بشکه‌ی باروت می‌ماند که منتظر است یک نفر به‌ش دست بزند تا بُمب! منفجر شود. شاید هم فِرت! بادش در برود. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم می‌خواهد با زل زدن به آینه، توجه  منتقدان را به خودش جلب کند. وقتی پدر با زل زدن به تلویزیون پیش همه عزیز است چرا او نباشد؟

من نقش دلقک دربار را بازی می‌کنم. توی اتاق‌ها می‌دوم و با لشکر سکوت که خانه را محاصره کرده است، می‌جنگم. اما برای جنگیدن، اسلحه‌ی قابل‌ ذکری ندارم. می‌توانم سوت بزنم، البته تا وقتی که پدر حوصله‌اش سر نرفته باشد یا اگر سر درد مادر شروع نشده باشد، می‌توانم موسیقی گوش بدهم، اما معمولا یا پدر حوصله ندارد یا مادر سردرد دارد. خواهرم هم به عنوان نیروی کمکی، همیشه آماده است که بگوید: هیس!

تماشاگران هم زیاد از من خوش‌شان نمی‌آید. هیچ‌وقت باعث خنده نمی‌شوم و بیشتر منتقدان فکر می‌کنند که من توی این تئاتر، اضافه‌ام. اگر نوشته هم نمی‌شدم باز تغییری در روند منطقی نمایشنامه، ایجاد نمی‌شد.

این‌جوری می‌شود که من مثل یک جنگ‌جوی زخمی و خسته، می‌نشینم سر سفره‌ی ناهار که پر از سالاد سکوت و خورشت سکوت و چلوی سکوت شده و درست در همین موقع است که فکر می‌کنم، الان است که پرده‌ها بروند کنار و تماشاگران برای‌مان دست بزنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 21:16  توسط امین  |