توی چشمهای دختر، مورچهها لانه داشتند. وقتی با هم حرف میزدیم، مورچهها را میدیدم که میروند و میآیند و آذوقه انبار میکنند. گلهای نداشت. مورچهها اذیتش نمیکردند و «فقط بعضیها میتوانستند ببینند.»
مورچهها توی قلب، شکم، رانها و کمرش هم لانه کرده بودند. این را بعداً فهمیدم. وقتی که روی پُل ایستاده بودیم و به آب نگاه میکردیم. نزدیکتر آمد و دستش را گذاشت روی دستم و جریان مورچهها را دیدم که دارند روی دستش با سرعت حرکت میکنند. ترسیدم و خواستم دستم را پس بکشم که نگذاشت. به چشمهایش نگاه کردم و فهمیدم که مشکلی نیست. قلبم آرام گرفت و به صف مورچهها که مثل رگهای سیاهرنگی دست دختر را پوشانده بودند، نگاه کردیم.
هیچچیز مثل غذای مورچهها شدن نیست. مورچههایی که در چشمهای او لانه دارند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 13:33  توسط امین
|
