تبليغاتX
طلاجویان - یک داستانِ عاشقانه‌ی مریخی

طلاجویان

نوید و بهاره عاشق همدیگر بودند تا این‌که نوید فهمید بهاره با رضا روی هم ریخته و اصلا هم به روی خودش نمی‌آورد. در واقع بهاره جوری رفتار می‌کرد که انگار رابطه‌اش با رضا توی زنگ تفریح زندگی یا وقت اضافه‌ای چیزی است و اصلا جزو زندگی به حساب نمی‌آید. اما نوید فکر می‌کرد این زنگ تفریح دیگر بدجوری بیخ پیدا کرده و دارد از خود زندگی طولانی‌تر می‌شود.

بهاره گفت: «نه!»

نوید می‌خواست با بهاره ازدواج کند و برایش یک خانه‌ی نقلی رهن کند تا خانم خانه باشد و بعد هم با هم‌دیگر کمی پول پس‌انداز کنند و بعد هم یک ماشین نقلی بخرند و بعد هم یک بچه‌ی نقلی و وسط آن همه نقل تا آخر عمر، شیرین زندگی کنند. حالا رضا مثل یک دکتر باوجدان، سر بزنگاه نوید را با خبر کرده بود که حواسش به قند خونش باشد.

بهاره گفت: «کی به حرف دکترها اهمیت می‌ده؟»

 نوید که واقعا به حرف دکترها اهمیت می‌داد گفت: «همه‌چیز تمومه!»

و جوری گفت «همه‌چیز تمومه» که انگار مریخی‌ها به زمین حمله کرده بودند و همه‌ی اُمید زمینی‌ها به او بوده و او – با این که تمام سعی‌اش را کرده – دیگر نمی‌تواند جلوی مریخی‌ها دوام بیاورد و  حالا در مقابل چشمان نگران و مُلتمس میلیون‌ها زمینی می‌گوید: «همه‌چیز تمومه!»

بهاره جوری که انگار اصلا متوجه‌ی ماموریت عظیمی که بر دوش نوید بوده، نشده باشد، از این حرف نوید خنده‌اش گرفت.

«نوید چِت شده؟ داری شوخی می‌کنی؟»

اما نوید  از نقشی که بازی می‌کرد خوشش آمده بود و دلش می‌خواست ادامه‌اش بدهد. برای همین پول میز را حساب کرد و رفت و زمین را به دست مریخی‌ها سپرد.

سال‌ها بعد وقتی مریخی‌ها زمین را تسخیر کردند، نوید فهمید که قهرمان‌بازی بیشتر از پول میز برای آدم خرج برمی‌دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 1:7  توسط امین  |