توی خیابان راه میرفتیم و من سرم پایین بود که مبدا نگاهم به نگاهش بیفتد و غَش کنم. کنار هم بودیم و کنار هم راه میرفتیم و اگر دست من بود، بقیهی عمرم را فقط کنارش راه میرفتم. کنارش راه میرفتم و راه میرفتم و راه میرفتم.
اما چقدر مسخره میشد!
چه خوب که دست من نبود و به چهارراه که رسیدیم، خداحافظی کردیم. مثل دو تا دوست قدیمی، لبخندی جولیا رابرتزیٰ تحویل هم دادیم و رسید گرفتیم و برای همین است که الان پنج سال است از فکرم خارج نمیشود. شبیه کیکی که زنعمویم درست کرده بود و من چون خجالت میکشیدم، لب بهش نزدم و هنوز که هنوز است خواب کیک گیلاسی را میبینم که نخوردم.
پانوشت:
1- اشاره به جولیا رابرتز، بازیگر و ستارهی آمریکایی که وقتی میخندید، دلت میخواست یقهات را برایش پاره کنی؛ و یا برعکس!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:13  توسط امین
|
