چیزی توی سرم دارد به دنیا میآید. سرم ضعف دارد و مدام گله میکند. از هر کاری که میکنم ایراد میگیرد. فرمانها را به موقع ارسال نمیکند و پیامهای اعضا را نمیگیرد. دیگر به هیچچیز اهمیت نمیدهد و قوانین را نادیده میگیرد. چشمها دارند بو میکشند و دماغم گوش میدهد. بد وضعی شده و سرم هیچ حاضر نیست منطقی باشد. چی دارد توی سرم به همسایه باید بازی را که تلویزیون در گذر ماشین گرفته باشد؟
خدایا! حالا حتی اجازهی نوشتن هم نمیدهد. خجالت میکشم بگویم دارم با کدام عضوم مینویسم. تنها کاری که میتوانم برای سرم بکنم این است که تلویزیون را خاموش کنم. بعد هم چاینبات درست کردم که سرم گفت دوست ندارد و من مجبور شدم همهاش را با گوشم سر بکشم! سرم کار خودش را به قلبم سپرده و تمام حواسش را به چیزی که دارد بهدنیا میآورد داده است. قلبم حالا اول فکر میکند و بعد خون را تلمبه میکند! روی شکمم که جای پاهایم را گرفته، خیزخیزکی خودم را به مُبل میرسانم. صدای زنگ تلفن دماغم را میلرزاند. قلبم شماره را حدس میزند.
