صبح که بیدار شدم، چیزی زیر زبانم وول میخورد. یک کلمه بود. خیس شده بود و نمیتوانستم بخوانمش. مثل شکلات کاکائویی زیر زبانم از شکل افتاده بود و دهانم را شیرین و قهوهای کرده بود. حتما از خواب دیشبم باقی مانده بوده. خواب دیدم دخترخالهام عاشقم شده: پرید توی بغلم و بوسیدم و خندهای به وضوح ِ تصویر ِ تلویزیونِ فلاتِ 29 اینچِ سونی تحویلم داد و بعد هم جملهای – احتمالا – در توضیح این کارش گفت: « مگه نگفتی دوستم داری؟» و دوباره همان خندهی 29 اینچی.
بهش نگفته بودم دوستش دارم؛ هرچند که داشتم. اما روالِ رابطهمان این نبود. همیشه حسابِ فاصلهمان را داشتیم. از آن رابطهها که حتی خود آدم هم ازش خبر ندارد و مگر در خواب متوجهاش شود. پس در خواب کنارش ماندم و گذاشتم مثل شکلاتِ کاکائویی در فضای شیرین و قهوهایِ بینمان آب شوم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 13:28  توسط امین
|